اگه شب می رفتمو خورشید نبود اسمون خوب میدونم مهتابی بود
وقتی همه بهشتی می شوند ......
کم کم بوی ماه رمضان داره میاد . بوی بهشت /بوی الله اکبر/ بوی سحری / بوی پاکی / وبوی زولبیا وبامیه های خوشمزه / حس می کنم خدا اونقدر ماه رمضان را دوست داره که به سرعت اون را می رسونه . تو ماه رمضان بدها لابه لای خوبها پنهان می شن واینطور می شه که همه بهشتی می شیم . شوق واشتیاق نزدیکهای افطار از چشمای روزه دارها پیداست .حس قشنگیه وقتی افطار می کنی تنها روزهای که با تمام وجودت احساس می کنی داری از ایامت بهترین استفاده را می بری . تو ماه رمضان همه یه شکل می شن فقیرها /ثروتمندها /متوسطها / همه گرسنه هستند ولب تشنه ثانیه ها را می شمارن تاوقت افطار برسه .تو ماه رمضان پاکی قلبها را می شه از نگاهها فهمید .در های بهشت در ماه رمضان باز می شه وخدا ندا می ده که هر که شوق بهشت داره (بسم الله ) همه سعی می کنن حدااقل .حدااقل توماه رمضان گناه نکنن . پس چطور خداوند ماه رمضان را دوست نداشته باشه وقتی تلاش وکوشش بندهاش را برای مطهر شدن می بینه . باید تمام ماه رمضان را با اخلاص روزه گرفته باشی تا بفهمی لذت ماه رمضان یعنی چه؟ اونوقته که بعد از تموم شدن ماه رمضان غصه ات میگیره و احساس دلتنگی می کنی . واگرنه هرگز نخواهی فهمید ماه رمضان چه ماهی است حتی اگرمن لحظه به لحظه اش را توصیف کنم .
اشکهای شور من :
می خوام از لحظاتی پیش بگم هنوز صورتم قرمزه . هنوز بغض توگلومه . هنوز دارم اب بینیمو بالا میکشم . هنوز گریه هام تمام نشده . هنوزم اشک دارم . امروز از ادمها دلم گرفته بود از ادمهای که به نظر خوب میان ولی بدن از دخترها /پسرها / زنها/ مردهای که قیافه ی معصومی دارن اما دلشون سیاه وکبوده .نمی خوام بگم من خوبم نه منم از اینکه یه ادمم شرمم میشه اخه ما ادمها به غیر از گناه چی بلدیم . دلم از خودم گرفته بود از دنیا از تنگیش از اینکه اینقدر کوچیکم . بعد از نماز ظهر کنار سجاده ی کوچلوم افتادم .چادر رو صورتم گرفتم تا کسی اشکامو نبینه . اروم اروم ذکر امروز میگفتم (یا قاضی الحاجات) وسطهای ذکر قطرهای اشکم رو صورتم چکید .واروم زمزمه کردم – خدا حس می کنم تو دیگه از من دست شستی . تودیگه منو نمی خوای اگه تو منو نخوای من این دنیا را نمی خوام من به چه امیدی زندگی کنم به چه امیدی نفس بکشم وقتی تنها امیدم منو رها کنه . خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا
اونقدر گفتم خدا تا گریه هام بیشتر وبیشتر شد . میدونستم خدا صدامو میشنوه میدونستم وقتی میگم .از من دست شستی اون میگه: نه من همیشه باهاتم .میدونستم وقتی میگم خدا تو منو نمیخوای اون میگه : نه اگه تو را نمی خواستم نمی زاشتم برام گریه کنی . برام زانو بزنی . منو صدا کنی واسم اشک بریزی .اگه تورا نمی خواستم نمی زاشتم بندگیم کنی تو را به خونه ام راه نمیدادم . من میدونستم خدا این جوابها را میده اما میخواستم بشنوم میخواستم بازم بشنوم تا اروم بگیرم . تا اروم اروم اروم بگیرم . صدای مامانم را میشنیدم – آمنه بیا بستنی بخور
اما من رو سجاده افتاده بودم صورتم خیس بود از خودم پیش خدا گله میکردم . دائم میگفتم خدا می خوام بیام پیشت . دیگه از این ادمها خسته شدم . دیگه از نبودن اما م زمانم خسته شدم . چطور دنیا را بی اون تحمل کنم . خدایا امام زمانمون بهمون برگردون . خدایا خواهش می کنم خواهش می کنم خواهش می کنم . وقتی ذکرم را گفتم .پا شدم تا برم صورتم را بشورم .وسطهای راه چادر سفیدم که گلهای قرمز کوچلو روش بود از سرم افتاد ونقش زمین شد . بعد از شستن صورتم به اسمون نگاه کردم .اسمون ظهر تابستون که ابی و اروم به نظر می رسید . زیر سایه رو به اسمون نشتم حالا دیگه گریه نمیکردم زار میزدم مثل یه طفل کوچلو که مادرش گم کرده بود .مثل یه مریضی که از درد به خودش می پیچید . گفتم – خدا شرمم میشه به اسمون نگاه کنم از توگله کنم . اخه تو خیلی بزرگی ومن خیلی گنه کار وکوچیک چطور کوچکی مثل من از بزرگی مثل تو گله کنه . گفتم – خدا اونقدر گریه می کنم گریه می کنم که بگی بنده ام هر چی می خوای بهت دادم دیگه چرا گریه میکنی . اونوقت من جواب میدم . – خدا می خوام عشقتو بهم بدی می خوام سروپا عشق توشم . خدا میخوام بنده ات باشم . می خوام منو دوست داشته باشی .می خوام به من افتخار کنی . می خوام عاشقت بمیرم . می خوام پیش تو بیام .می خوام کنارت باشم . خدا اگه جوابمو ندی اونقدر در می زنم در میزنم که خسته بشی از دستم وبلاخره در را باز کنی . خدا من آمنه ی گمنام و بی نشان تو ام . می خواهم اشنای تو باشم . میخواهم نشان تو باشم . می خواهم بنده ی تو باشم ..........................
نمیدونم نوشتن اینها کار درستیه یا نه . اما میخواستم بنویسم . خدا همیشه هست . چه ان زمان که بدانیم وچه ان زمان که ندانیم . چه اورا بجویم وچه او را فراموش کنیم . تمامی این دنیا نشانه ای از نشانه های خداست . نیست چیزی که خدا از ان اگاهی نداشته باشد . نیست برگی که بی اراده ی خدا بیافتد نیست بارانی مگر به دستوراو . نیست ادمی مگر به فرمان او . خداوند هر که را بخواهد یاری میکند و هر که خداوند را فراموش کند خداوند نیز فراموشش می کند وهر که را خدا فراموش کند دنیا فراموشش می کند . وهر که خدا از او روی برگرداند او را به حال خود وا می گذارد وهر که را به حال خود واگذارد جز جهنم برایش جایگاهی نیست .
نوشته ی قاصدک /آمنه
این طنز را کلاس سوم راهنمایی اجرا کردم که با استقبال روبه رو شد .از ان زمان 5 سال میگذره . اما هنوزم هر وقت بچه ها یادشون میفته میخندن . دقیقا یادم نمیاد چی نوشته بودم ولی مشابه اش را امروز می نویسم :
طنز .......... ننه جان بود قرطی
شب هنگام که از مهمونی برگشته بودم اصلا یاد ننه جانم نبودم
ننه جان اخم کرده بود .ناله میکرد . این دختره که اینقدر دیر نمیکرد
چو ننه جان را بدیدم از ترس از جام پریدم . ننه جان بر سروپایم نظر کرد
بر من بغریدوفریاد اورد : کجا بودی تااین موقع ذلیل مرده ؟؟؟
محکم بر دستش زد ونعره اورد : چرا شلوارت گاه گشاد گاه کوتاه گاه مثل لوله تفنگ
چرا موهات ریخته برون مثل خرچنگ . چرا مانتوت نصفش پریده . چرا دور خودت بستی کمربند
از حرفهای ننه جانم برنجیدم ومنم یه هویی بغریدم : ننه تو کلاس نداری مال زمان قاجاری
ننه از حرف من براشفت .عصایش را به سمتم بال اورد : ننه من خودم قرطی محله بودم همه ی مدلها را پوشیده بودم .ولی مثل توکه علاف نبودم . از صبح تا شب پیش این واون نبودم .کلی کلاس داشتم خیلی هم خوشکل بودم . تو کل محله من تک بودم . از خوش تیپی مثل عکس مجله بودم . به ننه جانم نظر کردم بخندیدم : ننه جان بودی قرطی محله
اماده نبرد شد وجوابم را اینگونه بداد: می خوای مچ مرا بگیری . دختره ی پروی گستاخ .عصایش را در هوا مدتی گرداند تا به روی من کرد پرتاب : اخ ننه مگه من چی گفتم .خو ب قرطی بودی خودم از تو شنفتم . از اون روز تا حالا به ننه میکنم لبخند : ننه توکه می خوای نصیحت کنی چرا میدی سوتی از گذشته ات . بعضی وقتها عجیب والله .یعنی ننه ی به این بد تیپی یه روز بوده قرطی ؟؟؟
مداحی که نمی دانست برای که می خواند .....
وقتی میگن اقا غریبه میگیم :نه وقتی میگن کسی اونو نمی شناسه میگیم : نه برای اینکه باورتون بشه داستان خودم را تعریف میکنم . من آمنه وقتی 11 ساله بودم یعنی کلاس پنجم دبستان . به دلیل صدای خوبم قرار شد مثل همیشه من مداح باشم . به من شعری دادن که باید اون را می خوندم . تو خانه خیلی را صدام کار کردم .اونقدر که یه مداح واقعی شده بودم . روز اجرا اونقدر خوب اجرا کردم که بچه ها همه دست می زدن وجواب می دادن . یکمی از اون شعرو هنوز یادمه
العجل یوسف گمگشته بیا / پهلوی فاطمه بشکسته بیا
توگل انجمن خوبانی زچه از دیده ی ما پنهانی / ماکه خاریم توگل دسته بیا العجل یوسف گمگشته بیا
چنان با ذوق واحساس می خوندم وچنان فریاد میزدم .که انگار همه چی از قلبم نشات میگرفت . غافل از اینکه من حتی نمیدونستم برای کی دا رم میخونم . جشن /.سروصدا/ .هیاهو/ .اونم مداح خودم/ ولی نمی دونستم من برای اقا امام زمان دارم میخونم . فکر میکردم برای یه امام دیگه است . من بچه بودم. من اشنای نداشتم . من کسی را نداشتم بهم بگه اون کیه؟ . ولی چرا معلم ها نگفتن . چرا از اون چیزی نمی گفتن . بعد از چند سال فهمیدم اون شعری که خوندم برای صاحب زمان بود .
طنز... کباب عشق
زندگی عادی وکسل کننده میگذشت .از این روزهای تکرای خسته شده بودم . از اینکه فکرم خالی باشه . ازاینکه بین دخترها ساکت نشته باشم وانها در مورد احساسهای عاشقانه بگن . بلاخره تصمیم گرفتم عاشق بشم . دنبال یکی میگشتم که یه روز دوست برادرم کیوان در زد . وقتی در را باز کردم توچشمام جرقه ای زد لبخند موزیانه ای زدم وگفتم : وقتشه عاشق بشم .
این طور شد که دروازه ای قلبم روباز کردم وکیوان با بالون تواون فرود امد . کیوان یه پسر مغرور از خود راضی ولوس وسوسول بود ومن یه دختر دست پاچلفتی وساده و به نظر خنگی بودم .اینطور شد که من همیشه براشون چای میبردم تا فقط کیوان رو ببینم اما اون انگار منونمیدید اصلا انگار من پسر بودم نه دختر دریق از یک ذره یک ذره توجه اینقدر حرصم میگرفت دلم میخواست خفه اش کنم . آخ آخ من داشتم میفهمیدم عشقم اشتباهه اما دیگه خیلی دیر شده بود دیگه کار از کار گذشته بود دیگه قلبم گندشو زده بود . وقتی میدمش قش وضعف میرفتم من چه میدونستم عشق اینقدر خانه خراب کنه واگر نه چه مرضی بود که عاشق بشم .
000 توی یک اتفاق خیلی خیلی ساده فهمیدم که ............. وقتی که داشتم میوها رو میشتم برادر کوچیکم گفت : زهرا میشه یه سیب به من بدی
چون با من فاصله داشت سیب رو به سمتش پرت کردم از بخت بدم همون موقع کیوان از اتاق امد بیرون وسیب محکم خورد وسط پیشونیش . مثل اینکه خول وچل شده بود . احترام وسوسول بازی وکلاس یادش رفته بود وداد میزد : مگه نمیبینی . مگه کوری . دست پاچلفتی .
من بیچاره وساده فکر میکردم دوستم داره نگو اون احمق نه تنها منو دوست نداشت تازه از منم متنفربود . از اون روز به بعد من سیاهپوش شدم وچشمام بارونی شد ولی جگرم حال میامد وقتی یادم می افتاد که چطور سیب خورد وسط پیشونیش . تودلم می گفتم به جهنم به درک کاش یکی دیگه هم میزدم . حالا من بودم یه قلب پاره پاره ویه مشت عشق بی حاصل ومزخرف . دیگه حالم از هرچی عشقه به هم میخورد دیگه هیچ نوع دوست داشتنی رو دوست نداشتم .
ادامه دارد.....
امیدیه شهر. امید
.............................
از شهرم می گم . یکی از شهرستانهای کوچک خوزستانه . اغلب اوقات بالاترین دمای کشور را دارد . این جا همه خیلی باحالن . از جنبه ی خوبش نگاه میکنیم تو شهر من ادمهای خوش تیپ / بامرام /خوشکل / خوش اندام / مهربون / ساده / سبزه زیاد پیدا می شه . فکر میکنم دیگه همه ی دختر پسرهای شهر من دارای گوشی هستند . اولا همه دائمی می خریدند .ولی حالا همه ایرانسل دارند . تو شهر من ادهای متفاوت ولی یه رنگ زیاد پیدا میشه .لر /عرب / ترک / بلوچ / کرد و... کل روزهای خنک ما فقط 2 ماهه . مرداد گرمترین ایام سال رو سپری می کنیم . هوای شرجی وگرم که قدرت تنفس رو ازت میگیره . اینجا انصافا مردم مهربونن به خوصوص هوای غریبه ها رو خیلی دارن . از نظر امکانات که خیلی راه مونده . از امکانات همین قدر بگم که با وجود گرمای بالای 50 درجه ما تازه تومدارسمون کولر زدیم . اخ چه روزهای از شدت گرما برای یه لیوان اب خنک میمردیم و زنده میشدیم . روزه گرفتن اینجا خیلی مشکله چون گرما اب بدنمون رو میگیره ومارا تشنه میکنه .(( دخترهای اینجا لوتین .پسرها اهل دوستین )). درخت تو شهر ما خیلی کمه . جاهای تفریحی انچنانی نداریم . اما خداروشکر فقر فرهنگی نداریم ومردم اکثرا فهمیده ودانا هستند . اینجا جای پیشرفت خیلی وجود داره ............
نمی خوام درغ بگم ادمهای بد هم اینجا پیدا میشه . من دوستای خوب اینجا خیلی دارم . فاطمه گداری / طاهره خسروانی / نازنین چوبدار / میترا کرزنگنه و..............
گاهی مثل این روزها از شهرم دلم میگیره . اونم فقط به خاطر ........... حتی دلم نمی خواد در موردش حرف بزنم . کاش میفهمیدم تو قلب ادمها چی میگذره . قلب من خیلی عجیب غریبه .دائم چشمامو به گریه دعوت میکنه . من نمیخوام توفکر برم . غمگین بشم . من میخوام همیشه شاد باشم تا دیگران با دیدن لبخند من لبخند بزنن . شهر من. امید را از نامت می اموزم توکه از هیچ بر پا شدی ومن در تو متولد شدم وزندگی کردم . شهر من امید را از تو می اموزم توکه گرمایت بر استواریها افزود .تو که کوهای بلندت یاداور ایستادنهاست . میخواهم مثل تن کویریت بی اب سر کنم . می خواهم مثل کوههایت استقامت کنم . می خواهم مثل نفت وگازت همیشه جریان داشته باشم . می خواهم یاد بگیرم ماهی نباشم که بی اب بمیرم . درخت کویری سبز واستوار باشم که اگر اب رسید جان بگیرم اما اگر اب نبود نمیرم . امیدیه شهر من ای توای که خوبی بدی دنیا را درتو اموختم . من در تو بزرگ شدم نفس کشیدم . زیر بارانت دویدم وزیر خورشیدت عرق ریختم . با من بد نکن مگذار از تو برنجم . بگذار ادامه داشته باشد زندگیم در تو . قلبم را به تو می سپارم به تو وادمهایت مبادا مرا برنجانی مبادا به من ظلم کنی . شهر من مبادا فراموشم کنی مبادا اگر رفتم مرا خاکم کنی . مرا در خود ببلعی . من گرمی عشق را با تمامی حرارتش در تو اموختم من در توسوختم .پس تو نیز بامن بسوزو بساز . شهر من شهر مدینه نباش . شهر من .شهر من باش .
خیالهای نزدیک با من به دریا بیا
کنار دریا ایستادم امواج دریا مرا به فرو رفتن دعوت می کنند . از من میخواهند به انان بپیوندم . شلوارم را کمی بالا میزنم .کفشهایم را در میاورم شنهای خیس ونرم را زیر پاهایم حس میکنم انگار سردی وطراوت شنها به پاهایم قدرت می دهند . صدای امواج ومرغان دریای مرا از خود بی خود میکند . دیگر دلم نمی خواهد به تلخیهایم بیاندیشم . باد ملایمی به صورتم میخورد وموهایم را نوازش میدهد . حس پرواز دارم . انگار رها شده ام . انگار همه ی غم ها دارند از من می گریزند . دستهایم را باز می کنم دلم می خواهد باد را در اغوش بگیرم اما ان از لابه لای دستانم عبور میکند . اهسته اهسته به سمت اب میروم و حالا پاهایم دارند اب را حس می کنند . امواج ارام بر پاهایم بوسه می زنند انگار امواج بزرگ به سمت من میایند ووقتی به من میرسند سجده میکنند . انتهای اب را نمیبینم . انگار انتهای ندارد . باز در اب فرو میروم . حالا دیگر تا زانو در اب فرو رفته ام . دستهایم به اب رسیدند . دستانم مانند قاصدکی برای اب هستند . انگار تنم وزنی ندارد . انگار جسم سنگینم سبک شده . اب مرا در اغوش گرفته. دورم را احاطه کرده . دستانم را پر از اب می کنم وبه اسمان پرتاب می کنم . قطرها روی سرم مانند باران فرود می ایند قطره ای روی چشمم افتاد انگار اشک چشمم بود اما نه با اشک فرق می کرد چون داشت چشمم را نوازش میکرد وخود را در پهنای صورتم گم می کرد . دلم نمی خواهد از اب دل بکنم . دلم نمی خواهد بیرون بیایم . .......................................
وقتی دوباره روی شنها ایستادم .دیگر جسمم مثل ساعتی پیش سنگین بود . انگار اب همه چیز را شسته بود . حس می کردم قلبم پاک پاک شده . خودم را روی شنها رها کردم حالا شنها برایم ابری سبک بودند که من روی انها پرواز را تجربه می کردم .
این یه نوع سفر به وسیله ی تصورات بود
نظر یادتون نره
طنز ........................................ 20
واسه نمره 20 از همه گذشتم
حتی روی در ودیوارا نوشتم
نوشتم تقلبی تا 20 بگیرم
واسه 20 گرفتن من میمیرم
تا معلم آمد منو دید
اشکام قطره قطره روگونم چکید
خودکار از دستم افتاد معلم کف دستامو دید
معلم مهربون بود اما رحم نداشت
روی صورتم یه یادگاری کاشت
مثل فیلم هندیها نشستم به التماس
گفتم مادرم داغونم میکنه با غرغرهاش
معلم مهربون بود اما رحم نداشت
منو از کلاسش بیرون انداخت
کیف کوله بارم گذاشتم روی دوشم
رفتم تو حیاط تا بیشتر از این نشکنه غرورم
داد زدم توی حیاط همه بدونن
من اشتباه کردم ولی چرا زد توگوشم
از خودم amene
مصاحبه طنز با یک دانشجو:
ببخشید مزاحم وقتتون میشم . میشه بپرسم چند سالتونه .وچه رشته ای میخونید
- متاسفم . من نامزد دارم
- اقا ما فقط میخوایم مصاحبه کنیم
- خیلی خوب بفرماید
- اولین روزی که امدید دانشگاه چه حسی داشتید
- ناامید وسر خورده شده بودم
- چرا ؟
- چون پسرهای کلاس بیشتر از دخترها بودن
- منظورتون چیه ؟
- من اصولا مخالف تبعیض هستم . چرا باید در بعضی کلاسها دخترها زیاد باشند ودر بعضی کم ...!
- شما درسهاتون چطوری می خونید ؟
- درس نمی خونم
- چرا؟
- دلم میخواد مشروط بشم . حوصله سربازی ندارم
- نظرتون راجع به دانشجوها چیه
- والله من خیلی گله دارم ...
- از چی ؟
- چند وقت پیش به دانشجوی شماره دادم ولی نگرفت . اخه چرا اینجورین دانشجوها همه اش فکر بد میکنن . من به چشم برادری بهش شماره دادم .
- میشه در مورد جزوه بگید
- لطفا سوالهای خارج از بحث نکنید
- ولی این خارج از بحث نیست . جزوه ....
نگذاشت ادامه بدهدو در حالی که لبش را میگزید گفت : هیس هیس
- چرا مگه چیز بدی گفتم
- نمیشه بهتون بگم هر وقت دانشجو شدید خودتون میفهمید
- خیلی ممنون ااز وقتی که به ما دادید
- یه لحظه صبر کنید
- چیزی شده
در حالی که روی برگه چیزی می نوشت گفت – این شماره من هر وقت مصاحبه ی داشتید زنگ بزنید
- خداحافظ اقا
- همینه دیگه همه در مورد دانشجوها فکر بد میکنن .
در حالی که دنبال خبرنگار ما میدوید گفت : -خانم خبرنگار ما به چشم برادری شماره دادیم ...................
توضیح : لطفا برداشت بد از این مصاحبه ی ما نکنید . دانشجوها تاج سر این مملکتن
(( این مصاحبه فاقد هیچ گونه ارزشی میباشد ))
لطفا نظر بدهید
چقدر مافاصله داریم . چرا اینو نفهمیدم ؟ . کاش اون روزا می مردم ویه جور اینو می فهمیدم